شاد بودن و شاد زیستن |
||
زندگی زیباست نوشته شده در تاریخ سه شنبه 88/3/12 توسط مهرنوش
بنام خداوند بخشنده مهربان
امروز میخوام در مورد جمله ی معروف دنیا ?روزه براتون بنویسم و اقرار کنم واقعا دنیا دو روزه پس از دستش ندهیم به آسانی و با غم و غصه!!! بله دنیا دو روزه لحظه ای هم شک و تردید به دل راه ندهید !!! یعنی یکی روز رفته ( دیروز ) ودیگری امروزی که در آن زندگی میکنیم!! پس، فردا رو بی خیال بشید لطفا!! البته این به این معنی نیست که به فکر فردای خود نباشیم نه!!!!!!! بلکه منظورم اینه که : در امروز واقعا زندگی کنیم !! گذشته رو هم رها کنیم تا از زندگی امروزمون بهره ای ببریم !!! در ضمن از گذشته عبرت بگیریم تا کمتر اشتباه کنیم و بیشتر لذت زندگی شیرین رو بچشیم !!! بله امروز زندگی کنیم! پس پیش به سوی درک امروز برای یک روز زندگی مفید !!!! خب دوستان به خواندن داستان زیردعوتتان می نمایم. نقطه ضعف=نقطه قوت کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود
، برای تعلیمفنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار
داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر
کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل
باشگاه ها ببیند.در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد
و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه
خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به
کودک ده ساله فقط یک فنآموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روز
آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شدو کودک توانست در میان
اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست
دهد! تغییر دادن نگاهمان شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند
صحرانوردی و شبهم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های
شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد
و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟
" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت:
"چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه
می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدردر این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست
، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ
در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی!
نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چاد
ر ما را دزدیده اند". نوشته شده در تاریخ سه شنبه 88/3/12 توسط مهرنوش
نابغه درون خود را رها کنید حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور می توان محدودیتهای
ذهنی تحمیل شده را پذیرفت . کک, فیل ودلفین مثالهای خوبی هستند
ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر یک کک
را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف
را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد . کک می پرد و
سرش به در ظرف می خورد و با کمی سر درد پایین می آید . دوباره
می پرد و همان اتفاق می افتد . این کار مدتی تکرار می شود .
سر انجام در ظرف را بر می داریم کک دوباره می پرد ولی
فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت
فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه دارد
خدا را شکر خداراشکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است. خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است ودر خیابانها پرسه نمی زند. آمدیدارم و بیکار نیستم. داستان عشق.................... درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......." نوشته شده در تاریخ دوشنبه 88/3/11 توسط مهرنوش
*هیچ نیایشی بزرگ تر و عمیق تر از شاد بودن وجود ندارد...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 88/3/10 توسط مهرنوش
دولت عشق زندگی حق من است تو به من حق دادی که برای شب تنهایی عشق واژه ای رنگ کنم تو به من حق دادی که به خاک قدمت سجده کنم و برای نفس گرم و بر افروخته ات حس یه خاطره را زنده کنم زندگی عشق من است عشق من در تپش شوق غریبانه توست یا که نه در خم ابروی فریبنده توست عشق من زیر سکوت لب آوازه توست زندگی حق من است تا زمانیکه تو در وسعت تردید پناهم باشی زندگی فاصله است تو به من حق دادی که در این فاصله پرپر بزنم شکوه ای نیست ولی زندگی حق من است نوشته شده در تاریخ یکشنبه 88/3/10 توسط مهرنوش
هفت راه کاشتن بذرآرامش و سعادت درذهن قانون1: بیائید ذهنمان را پر از فکر آرامش، شجاعت، سلامتی و امید کنیم زیرا زندگی ما همان چیزی است که ذهنمان می سازد. قانون 2:بیائید حتی با دشمنان حتیٌ الامکان درگیر نشویم ، زیرا این کار بیشتر از آن که آنها را آزرده خاطر کند، از ما نیرو می گیرد.بیائید حتی یک دقیقه را هم صرف فکر درباره کسانی که دوست نداریم نکنیم. قانون 3:الف- به جای نگرانی درباره ناسپاسی،انتظار ناسپاسی داشته باشیم. یادمان باشد که حضرت مسیح فقط در یک روز ده آدم جذامی را شفا داد وفقط یک نفر از او تشکر کرد. ب- یادمان باشد که تنها راه دست یافتن به خوشحالی وسعادت، انتظار تشکر از دیگران نیست، بلکه بخشش را باید به خاطر شادی بخشش دوست داشت. د- یادمان باشد که سپاسگذاری را باید همچون بذری کاشت بنابراین اگردوست داریم، فرزندانمان آدمهای شکرگذاری بار بیایند، باید این صفت را به آنها بیاموزیم. قانون4:همیشه چیزهایی را که باید شکرشان را به جا بیاورید بشمارید، نه مشکلاتتان را. قانون 5:از دیگران تقلید نکنیم. خودمان را بشناسیم وخودمان باشیم زیرا حسادت یعنی جهل و تقلید یعنی خودکشی. قانون 6:وقتی تقدیر به دستمان یک لیمو ترش میدهد، از آن شربت درست کنیم. قانون 7:با اندکی شاد کردن دیگران، اندوه خود را از یاد ببریم. وقتی به دیگران نیکی می کنید به خود نیکی کرده اید. نوشته شده در تاریخ یکشنبه 88/3/10 توسط مهرنوش
|